X
تبلیغات
یادگار روزهای بی کسی

یادگار روزهای بی کسی

دست نوشته های تنهایی

وداع با بهشت

 

بغض پاییزی ابرم              بغض یک غروب غمناک

بغض یک آواز خسته           شیون ابرای بی تاب

واسه پرواز دل من              گفتی آسمون نمی شی

واسه بی بهونه خوندن          حتی آشیون نمی شی

واسه من فرقی نداره          بودنت کناره قلبم

وقتی دل تنگه تو سینه        عاشقم باشی، نباشی

وقتی اشکای شبونم        واسه تو فقط یه یاده

حالا من همش ببارم         واسه تو فرقی نداره

بارون چشمای خیسم        قطره قطره روی خاک ریخت

حیف که تو اینجا نبودی        کوه غمهام یه دفعه ریخت

شاهد شکستن من        نبودی تا باورت شه

غم هر چی ابر تو دنیاست       یه شبه سرم خراب شد

دیگه نه غروب پاییز         واسه من قشنگو نابه

نه به یاد تو نشستن       زیر قطره های بارون

ردپای قدمامون           هنوزم کنار روده

دست تو دست هم دویدن         از یادم هیچ  وقت نمی ره

زنده رود به عشق ما شد         پره آب و حس و رویا

حیف که ما تنهاش گذاشتیم         حالا خالیه از احساس

 

غم و اشک و ناله نفرین        عاقبت خوشی ها رو برد

 اون همه خاطره ها رو          زیر پا له کرد و پژمرد

من دیگه از عشق می ترسم          اگه عاشقی چنینه

اگه بعد عمری لذت           سهم هر عاشق همینه

تنهایی،غربت یه حسرت          یادگار واژه ء عشق

آی آدم کجای کاری؟              که سرشتت شده چه زشت

من می خوام عاشق بمونم               اگه روزگار بزاره

اگه این چشمای بی رحم        دیگه از حسرت نباره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

یه عالمه حرف ولی در سکوت.....

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط مهسا 

آری عشق آغاز شد

 

 

بي چاره من

 

تا آمد باران گرفت ...

 

بي چاره من

 

تا فكرمي كند دلش تير مي كشد ...

 

بي چاره من

 

هر چه بغض داشت پشت گنجه ها قايم كرد ...

 

بي چاره من

 

به هر چه دل بست پر پر شد ...

 

بي چاره من

 

هر چه آرزو داشت سراب شد ...

 

بي چاره من

 

صداقت و پاكيش را نفهميدند ...

 

بي چاره من

             

گمان مي كرد  ديروز زيباست ...

 

بي چاره من

 

ديگر اشكهايش هم همزبانش نيستند ...

 

بي چاره من

 

با آن همه احساس كه عطرش جهان را پر مي كرد ...

 

بي چاره من

 

با همه ستاره هايي كه به  شوقشان به آسمان چشم مي دوخت ...

 

بي چاره من

 

با اين همه دل تنگي

 

اين همه بغض و اشك ...

.

.

.

و چه خوشبختم من كه با اين همه بي چارگي

 

لا اقل تو را دارم.

 




روزهاي سخت و تلخي گذشتند

 

روزهايي كه تنها همدمم اشكهاي روي گونه ام بود

 

روزهايي كه به شوق امروز به شب رسيدند

 

روزهايي كه هر كدام مثل يك ميخ به ديوار دلم كوبيده شد

 

فراموششان كردم ولي جا يشان باقي ست.

 

روزهايي كه سردي اش هنوز پيكرم را مي لرزاند

 

روزهايي كه نه غروب خورشيد زيبا بود  , نه طلوع ماه و نه بارش باران

 

روزهايي كه مدام يادگار روزهاي بي كسي ام را مي نوشتم

 

ولي امروز اومدم تا ديگه از تنهايي و غم و دوري و غربت ننويسم

 

اومدم از عشقي بنويسم كه اين روزها به سراغم اومده

 

اومدم از كسي بنويسم كه با اومدنش همه چيز رو عوض كرد

 

كسي كه مدام عشق رو برام معني مي كنه و به اون رنگ واقعييت مي زنه

 

و بر باور من اميد وصا ل .........

 

كسي كه داره مرهم زخمام مي شه, زخمايي كه آدماي اطرافم نا خواسته رو دلم گذاشتنو رفتن.

 

زخمايي كه به خاطرش هنوزم دارم مي سوزم.

 

تازه زندگي برام زندگي شده و عشق عشق

 

اين روزا هيچ چيز به اندازهء يه بارون پاييزي خوشحالم نمي كنه

 

هچ چيز به اندازهء كنار تو بودن آرومم نمي كنه

 

تو بيداري مدام به يادتم, شبام انقدر بهت فكر مي كنم كه محاله يه شب خوابتو نبينم

 

از تو نوشتم تا همه بدونن كه مهسا ديگه تنها نيست

 

كسي به زندگيش اومده كه همدم همه لحظه هاش شده

 

كسي كه من رو از من جدا كرده 

 

كسي كه درونم محو شده

 

كسي كه زندگيم شده

 

همه چيزم....

 

 

 

مهسا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

دیدار تلخ

 

 

به زمين مي زني و مي شكني

 

عاقبت شيشهء اميدي را

 

سخت مغروري و مي سازي سرد

 

در دلي آتش جاويدي را

 

 

ديدمت واي چه ديداري واي

 

اين چه ديدار دل آزاري بود

 

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

 

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

 

ديدمت واي چه ديداري واي

 

نه نگاهي نه لب پرنوشي

 

نه شرار نفس پر هوسي

 

نه فشار بدن و آغوشي

 

 

اين چه عشقي ست كه در دل دارم

 

من از اين عشق چه حاصل دارم

 

مي گريزي ز من و در طلبت

 

باز هم كوشش باطل دارم

 

 

باز لبهاي عطش كردهء من

 

عشق سوزان تو را مي جويد

 

مي تپد قلبم و با هر تپشي

 

قصهء عشق تو را مي گويد

 

 

بخت اگر از تو جدايم كرده

 

مي گشايم گره از بخت چه باك

 

ترسم اين عشق سرانجام مرا

 

بكشد تا به سرا پردهء خاك

 

 

خلوت خالي و خاموش مرا

 

تو پر از خاطره كردي اي مرد

 

شعر من شعلهء احساس من است

 

تو مرا شاعره كردي اي مرد

 

آتش عشق به چشمت يكدم

 

جلوه اي كرد و سرابي گرديد

 

تا مرا واله و سر گردان ديد

 

نقش افتاده به آبي گرديد

 

 

سينه اي تا كه بر آن سر بنهم

 

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

 

آه اي آنكه غم عشقت نيست

 

مي برم بر تو بر قلبت رشك

 

 

به زمين مي زني و مي شكني

 

عاقبت شيشهء اميدي را

 

سخت مغروري و مي سازي سرد

 

در دلي آتش جاويدي را....

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

باران

مي دانستم مي آيي

 

مي دانستم مي آيي

آري;مي دانستم!

 

مي دانستم سرانجام‚روزي بغض ابرها هم مي تركد...

 

پيش ترها گمان مي كردم تنها منم كه مي بارم¸تنها

 

ابرك خيال من است كه

 

بي هيچ صاعقه مي بارد.

 

و گاه و بي گاه بر لب پنجره ي اتاقم مي نشستم و

 

ساعت ها به آسمان

 

مي نگريستم.

منتظرت بودم

 

چشم به راهت!

با خودم مي گفتم

 

نكند ديگرنيايي؟...و اين صبر بي پاداش بماند

 

نكند خدا دلش از دستم گرفته

 

نكند معصيتي كردم¸كه سزاوار اين همه انتظارم! 

 

آن روزها وقتي باران مي باريد چتر بر سرم مي گرفتم

 

كه مبادا قطره اي باران گونه هايم را نوازش دهد

 

كه مبادا به باران دل ببندم

 

كه مبادا از لطافتش دلم بلرزد

 

مي داني چرا؟

 

چون چشم انتظار تو بودم¸منتظر باريدن تو...

 

دلم مي خواست وقتي تو مي باري¸

 

زير چتر آسمان باشم و

 

تو مدام بباري... بباري... بباري...

 

تا ابد!!

 

دلم مي خواست در تمام خيابان هاي

 

شهرم قدم بزنم

 

وفرياد¸ كه تو آمدي

 

كه تو باريدي بر سرم باران عشقت

 

را¸ روحم تشنه بود

 

آخر مي داني چرا؟

 

چون به سياهي چشمانم آموخته بودم

 

كه نبايد بر هر باراني دل بست!

 

كه نبايد سفيدي چشمانم¸ پناه¸ چشم

 

سفيدي هايم

 

شود!!!!!!!!!!!!!

 

از همه تو را طلب مي كردم... از زمين از

 

آسمان¸از پاييز¸و...

 

و چه بسيار صدايت زدم

 

در باران¸

 

كه تو نشنيدي فرياد بي پناهيم را...

 

ببار بر سرم باران

 

ببار

 

ببار

 

ببار

 

 تا آن هنگام كه از عشقت سيراب شوم تا بغض

 

باران چون حباب نيست شود

 

ببار...

 

بباركه باورسكوتت برايم باور نكردني ست

 

كاش مي دانستي

 

كاش مي دانستي

 

عطش اين همه نياز چه شعله اي بر وجودم زده...

 

تو با زلال خنده هايت مرا به معراج بردي

 

تو با صداقت وپاكي نگاهت دلم را لرزاندي

 

هيچ مي داني گلها به شوق اينكه تو

 

آنها را ببويي مي شكفند

 

هيچ مي داني ابرها به شوق اينكه تو

 

بباري بغض مي كنند

 

آري;تو باراني باران 

 

باران

 

پاك و زلال 

 

بي هيچ زنگارو كدورتي

 

ناب و دست نيافتني

 

تو باراني 

 

باران!

 

من خداوندم را سپاس مي گويم¸به خاطر تمام لحظه

 

هايي كه با

 

پافشاري هر چه تمام تو را از او طلب مي كردم.

 

قلبم هنوز خسته است¸هنوز به تمام امام زاده ها و

 

ضريح ها بدهكارم!

 

آخر من ...

 

عشق تو را نذر كرده بودم.

 

من با چشمان خود ديدم¸چگونه چشمانت در چشمانم

 

زل زدند.هر چند نگاهت

 

را از من دزديدي¸به خيال اينكه مبادا من بفهمم كه

 

دلت لرزيده...

 

ولي هنوز هم دلواپسم كه نكند اين باران رگباري

 

باشد كه روزي

 

دست از باريدن بر دارد.آن روز¸روزي است كه

 

دشت دلم كويري خاموش

 

خواهد شد كه تا قيامت از باران مي گريزد.

 

مرا بشوي با شراب موج ها

 

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

 

مرا بخواه در شبان ديرپا

 

مرا دگر رها مكن

 

مرا از اين ستاره ها جدا مكن

 

دوست دارم

 

مهسا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط مهسا  |