تبليغاتX
یادگار روزهای بی کسی

 

بغض پاییزی ابرم              بغض یک غروب غمناک

بغض یک آواز خسته           شیون ابرای بی تاب

واسه پرواز دل من              گفتی آسمون نمی شی

واسه بی بهونه خوندن          حتی آشیون نمی شی

واسه من فرقی نداره          بودنت کناره قلبم

وقتی دل تنگه تو سینه        عاشقم باشی، نباشی

وقتی اشکای شبونم        واسه تو فقط یه یاده

حالا من همش ببارم         واسه تو فرقی نداره

بارون چشمای خیسم        قطره قطره روی خاک ریخت

حیف که تو اینجا نبودی        کوه غمهام یه دفعه ریخت

شاهد شکستن من        نبودی تا باورت شه

غم هر چی ابر تو دنیاست       یه شبه سرم خراب شد

دیگه نه غروب پاییز         واسه من قشنگو نابه

نه به یاد تو نشستن       زیر قطره های بارون

ردپای قدمامون           هنوزم کنار روده

دست تو دست هم دویدن         از یادم هیچ  وقت نمی ره

زنده رود به عشق ما شد         پره آب و حس و رویا

حیف که ما تنهاش گذاشتیم         حالا خالیه از احساس

 

غم و اشک و ناله نفرین        عاقبت خوشی ها رو برد

 اون همه خاطره ها رو          زیر پا له کرد و پژمرد

من دیگه از عشق می ترسم          اگه عاشقی چنینه

اگه بعد عمری لذت           سهم هر عاشق همینه

تنهایی،غربت یه حسرت          یادگار واژه ء عشق

آی آدم کجای کاری؟              که سرشتت شده چه زشت

من می خوام عاشق بمونم               اگه روزگار بزاره

اگه این چشمای بی رحم        دیگه از حسرت نباره...

 

+ نوشته شده توسط ممستون در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

کودک درونم امروز بیست ساله شد ..........

نوزده بهارو خزان در پس روزهای تلخ و شیرین با هزاران خاطره ی

به یاد ماندنی از کنارم گذشت و من امروز بر سکوی بیستم زندگیم

پر غرور ایستاده ام خوشحال از تمام ثانیه های خوب سپری شده

و غمگین از تمام خاطرات شیرین به جا مانده از تکه های وجودم

که گاه و بی گاه از پیکرم کنده شدند .

امروز ۱۶ آذر در کنار عزیز ترین موجودات زندگیم تولد دوباره ام را

جشن می گیرم .دلم می خواد از خاطرات تلخ و شیرین این یک

سال بگم ،از تلخ ترین تا شیرین تریناش!!!!!!!!!!!!!!!!

امسال برادرم کنارم نیست جای خالیش آتیشم می زنه ولی آرزو

می کنم هر جا که هست خوب و خوشبخت باشه ،با اینکه ازم دوری

ولی بدون برای همیشه کنارمی و به قول خودت فاصله هامون حریف

خاطره هامون نمی شه.

و اما شیرین تریناش....................بازم از کم به زیاد

قبولیم تو دانشگاه !!!!!!!!!!!! پارسال روز تولدم سه تا آرزو کردم که تا

امروز به دو تاش رسیدم .

و مهمتر از همه ...........

امسال بزرگترین و با ارزش ترین هدیه تولدم رو از پروردگارم گرفتم

خدا موجودی رو سر راهم قرار داد که هیچ چیز به اندازه ی بودن اون

خوشحالم نمی کنه،وجودش آرامش بخش وجودمه .

خیلی دوسش دارم و با هیچ چیز عوضش نمی کنم  تو این سالها

موقع تولدم خیلی ها کنارم بودند ولی تولد امسال خیلی فرق می کنه

امروز موقع فوت کردن شمع نوزده سالگیم کسی کنارم نشسته که

تو این نوزده سال نبوده ، پس خیلی برام عزیزه................

دانیالم بدون جای خالی تو رو هیچ چیز برام پر نمی کنه و حتئ تو

شادترین ثانیه های امروز غم دوری تو دلم رو می لرزونه.

و اما محمدم تو بدون خوشحالم که هستی وجودت من رو از این

دنیا جدا کرده، مهسا دیگه رو زمین نیست وقتی تو هستی تو

آسموناست لا به لای ابرها ..............

ستاره ای داشتم که ازم دوره ولی با بودن تو روشنی خورشید

تا ابد کنارمه...............

و اما رهاااااااااااااااا،عشقم،زندگیم ،همه ی وجودم،دلیل زنده بودنم

اگه یک ثانیه نباشی می میرم ، خودت می دونی برام عزیز ترینی

همدم لحظه های خوب وبد زندگیم

عاشقانه دوست دارم و می پرستمت ،شروع بیست سالگی

بدون بودن تو یعنی هیچ ،عاشقتممممممممممممم

می دونم تو عاشقمیییییییییییییییییییی،اگه عشق من تو نیستی؟

چرا می لرزه دلم...........

+ نوشته شده توسط ممستون در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |
 

+ نوشته شده توسط ممستون در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |

 

 

بي چاره من

 

تا آمد باران گرفت ...

 

بي چاره من

 

تا فكرمي كند دلش تير مي كشد ...

 

بي چاره من

 

هر چه بغض داشت پشت گنجه ها قايم كرد ...

 

بي چاره من

 

به هر چه دل بست پر پر شد ...

 

بي چاره من

 

هر چه آرزو داشت سراب شد ...

 

بي چاره من

 

صداقت و پاكيش را نفهميدند ...

 

بي چاره من

             

گمان مي كرد  ديروز زيباست ...

 

بي چاره من

 

ديگر اشكهايش هم همزبانش نيستند ...

 

بي چاره من

 

با آن همه احساس كه عطرش جهان را پر مي كرد ...

 

بي چاره من

 

با همه ستاره هايي كه به  شوقشان به آسمان چشم مي دوخت ...

 

بي چاره من

 

با اين همه دل تنگي

 

اين همه بغض و اشك ...

.

.

.

و چه خوشبختم من كه با اين همه بي چارگي

 

لا اقل تو را دارم.

 




روزهاي سخت و تلخي گذشتند

 

روزهايي كه تنها همدمم اشكهاي روي گونه ام بود

 

روزهايي كه به شوق امروز به شب رسيدند

 

روزهايي كه هر كدام مثل يك ميخ به ديوار دلم كوبيده شد

 

فراموششان كردم ولي جا يشان باقي ست.

 

روزهايي كه سردي اش هنوز پيكرم را مي لرزاند

 

روزهايي كه نه غروب خورشيد زيبا بود  , نه طلوع ماه و نه بارش باران

 

روزهايي كه مدام يادگار روزهاي بي كسي ام را مي نوشتم

 

ولي امروز اومدم تا ديگه از تنهايي و غم و دوري و غربت ننويسم

 

اومدم از عشقي بنويسم كه اين روزها به سراغم اومده

 

اومدم از كسي بنويسم كه با اومدنش همه چيز رو عوض كرد

 

كسي كه مدام عشق رو برام معني مي كنه و به اون رنگ واقعييت مي زنه

 

و بر باور من اميد وصا ل .........

 

كسي كه داره مرهم زخمام مي شه, زخمايي كه آدماي اطرافم نا خواسته رو دلم گذاشتنو رفتن.

 

زخمايي كه به خاطرش هنوزم دارم مي سوزم.

 

تازه زندگي برام زندگي شده و عشق عشق

 

اين روزا هيچ چيز به اندازهء يه بارون پاييزي خوشحالم نمي كنه

 

هچ چيز به اندازهء كنار تو بودن آرومم نمي كنه

 

تو بيداري مدام به يادتم, شبام انقدر بهت فكر مي كنم كه محاله يه شب خوابتو نبينم

 

از تو نوشتم تا همه بدونن كه مهسا ديگه تنها نيست

 

كسي به زندگيش اومده كه همدم همه لحظه هاش شده

 

كسي كه من رو از من جدا كرده 

 

كسي كه درونم محو شده

 

كسي كه زندگيم شده

 

همه چيزم....

 

 

 

مهسا

+ نوشته شده توسط ممستون در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 11:33 بعد از ظهر |

 

 

به زمين مي زني و مي شكني

 

عاقبت شيشهء اميدي را

 

سخت مغروري و مي سازي سرد

 

در دلي آتش جاويدي را

 

 

ديدمت واي چه ديداري واي

 

اين چه ديدار دل آزاري بود

 

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

 

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

 

ديدمت واي چه ديداري واي

 

نه نگاهي نه لب پرنوشي

 

نه شرار نفس پر هوسي

 

نه فشار بدن و آغوشي

 

 

اين چه عشقي ست كه در دل دارم

 

من از اين عشق چه حاصل دارم

 

مي گريزي ز من و در طلبت

 

باز هم كوشش باطل دارم

 

 

باز لبهاي عطش كردهء من

 

عشق سوزان تو را مي جويد

 

مي تپد قلبم و با هر تپشي

 

قصهء عشق تو را مي گويد

 

 

بخت اگر از تو جدايم كرده

 

مي گشايم گره از بخت چه باك

 

ترسم اين عشق سرانجام مرا

 

بكشد تا به سرا پردهء خاك

 

 

خلوت خالي و خاموش مرا

 

تو پر از خاطره كردي اي مرد

 

شعر من شعلهء احساس من است

 

تو مرا شاعره كردي اي مرد

 

آتش عشق به چشمت يكدم

 

جلوه اي كرد و سرابي گرديد

 

تا مرا واله و سر گردان ديد

 

نقش افتاده به آبي گرديد

 

 

سينه اي تا كه بر آن سر بنهم

 

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

 

آه اي آنكه غم عشقت نيست

 

مي برم بر تو بر قلبت رشك

 

 

به زمين مي زني و مي شكني

 

عاقبت شيشهء اميدي را

 

سخت مغروري و مي سازي سرد

 

در دلي آتش جاويدي را....

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده توسط ممستون در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM